سيد محمد باقر برقعى

3197

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هجر نگار من شيفته و مست و خراب از غم يارم * حيران و جگرسوخته از هجر نگارم گر يار مرا بازنخواند به بر خويش * من خون جگر در غمش از ديده ببارم سوگند بدان عهد كه با زلف تو بستم * جز بر سر زلفت به كسى دل نسپارم يا رب سببى ساز كه باز آن خم گيسو * يك روز به چنگ آرم و جان را بسپارم اى كاش كه آن شوخ پرىچهرهء طنّاز * بازآيد و چون ماه ، نشيند به كنارم مى ولايت مدام فتنه از آن چشم مست مىريزد * ولى به جان من مىپرست مىريزد نگار من چو نشيند به بزم و برخيزد * بلا و فتنه ز بالا و پست مىريزد مدام خون جگر جاى اشك از ديده * به لعل نوش تو دل هركه بست مىريزد گر از شكسته دلم ريخت خون ، عجب نبود * كه باده ، ساغر آن چون شكست مىريزد به دام فرصتت افتد چو خصم ، خونش ريز * كه خون تو گر از اين دام جست مىريزد به دوش ، بار ملالى كه جان من دارد * ز قيد اين تن خاكى چو رست مىريزد به تير غمزه تو آن را كه مىزنى ، سر و جان * به مقدمت ز پى ناز شست مىريزد مدام ساقى كوثر به ساغر دل من * مى ولايت خود از الست مىريزد علىّ ذو النعم ذو الكريم كه فيض و عطا * غلام درگه او را ز دست مىريزد